بعضی وقت ها آدم شرمنده خودش، حرفه اش و دوستانش می شود و جالب است که نمی تواند هیچ یک از اینها را مقصر بداند. بی مقدمه برویم سر مطلب مان: ▪ یک: شبی با کودکی برف بازی می کردیم. برایش گلوله برفی می ساختم و او مرا می زد. دست هایش کوچک بود، باید کمکش می کردم. بعضی وقت ها باید شکست خورد. بعضی شکست ها پیروزی اند. ▪ دو: در دشت مینویی زاهدان هیچ چیز نبود که این همه از آن صحبت می شد؛ چند درخت زردآلو، حدود شش یا هفت و چند تاک و یک جالیز بسیار کوچک ولی همه آنجا می رفتند چون بعضی وقت ها کم ها مهم تر می شوند. ▪ سه: در کوه های تبریز نشسته و چای کوهی دم کرده و می خوردیم. هیچ چیز دیگری نبود. بعضی وقت ها هیچ چیزها هم مهم می شوند. ▪ چهار: در دریای بندرعباس به دنبال تخم مرغ های کاکایی بودم که روی آب شناور بودند. هیچ کدام سالم نبودند یا بهتر است بگویم همه شان سالم بودند چون پرنده هایشان پرواز کرده بودند. ▪ پنج: حسن می دانست آلوی کال دوست دارم و برایم از باغ کوچکش چیده و آورده بود. آلوی کال هم تلخ است، هم ترش، هم گس و هم سفت. ما توسط آنچه می خوریم، خورده می شویم. ▪ شش: فیلم شاهکاری بود. خیلی خوب بود، خیلی. در جشنواره ای دور دیدم با دوستان قدیمی و جدید آن موقع. فیلم مرا زیر و رو کرد و تمام کارهایم را تحت تاثیر قرار داد. اما حالا داستان فیلم در یادم نمانده است. زندگی ما را می زیید. داستان ها هم ما را روایت می کنند. ▪ هفت: در رستوران یکی از ترمینال ها نشسته و صبحانه می خوردیم. اولین بار بود که کره خوراکی می دیدم. خیلی کوچک بودم. کره در بشقابی سفید بود و یکی از ماها لباس آبی به تن داشت. تا جایی که یادم هست آنجا خیلی تمیز بود و من هم کمی دلم گرفته بود چون به جایی که نمی شناختیم، می رفتیم. نمی دانم آنجا کجا بود. مادر و پدرم هم نیستند که بپرسم آنجا کجا بود. نشانی هایی هم جز کره در بشقابی سفید و یک نفر که لباس آبی به تن داشت، ندارم. بعضی نشانی ها را هیچ گاه نباید پرسید چون بیشتر گم می شویم. ▪ هشت: در ییلاق های ارسباران درخت کاجی روی زمین پهن بود. از انواع نادر درخت های کاج که بر زمین پهن می شوند. نمی دانم چرا خیلی دوستش داشتم. آنقدر که بزرگ شد و همه جنگل ها را پوشاند. آنقدر که بزرگ و نام فرزندم شد. فرزندان مان از کودکی با ما به دنیا می آیند. ▪ نه: اولین بار که مرا دید، به آغوش کشید. گویی ده ها سال است که مرا می شناسد. او بزرگ بود و خیلی های دیگر را هم بزرگ کرد. آنقدر بزرگ بود که دیده نمی شد. ▪ ده: فکر می کردم اگر خبر مرگ یکی از دوستان مشترک مان را بشنود، خیلی ناراحت خواهد شد چون کوچک بود و قلب کوچکی داشت. خبر را گفتم و ناراحت شد. گریه هم کرد. ولی چند دقیقه بعد اشک هایم را پاک کرد، دلداری ام داد و مرا در بهتی عجیب فرو برد. او با تمام کوچکی اش سرشار از امید بود. او کسی بود که از فردا می آمد و نشان می داد که یک روز فردا خواهد شد.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۹ ساعت 9:50 PM توسط مریم شاه بیگ
|
امام عصر(عج) فرمودند:
اگر خواستار رشد و كمال معنوى باشى هدایت مى شوى ،
و اگر طلب كنى مى یابى (بحار الأنوار، ج 51، ص 339)